خانه ی دوست. . .

خانه ی دوست کجاست؟

درفلق بود که پرسید سوار 

آسمان مکثی کرد.

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری بلند:

((نرسیده به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است

ودرآن عشق بهاندازه ی پرهای صداقت آبی است.

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بهدر می آرد.

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دوقدم مانده به گل

ژای فوراه ی جاوید اساطیر زمین میمانی.

و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد.

در صمیمیت سیال فضا خشخشی می شنوی

کودکی میبینی رفته از کاج بلندی بالاجوجه بردارد از لانه ی نور

و از او میپرسی

خانه ی دوست کجاست؟))

مرگ

دست نو شته دوم مرگ:

واژه ی هراس و ترس 

واژه ی از خود بی خودشدن 

صدای تند ضربان قلب

چشم های از حدقه بیرون زده

و دیگر هیچ 

مرگ ؛

آرامش دلها

                تسکین قلبها

ریتم گیتار بی تار

                ساز بی کوک 

لبخند بچه گانه و مستی کلاغها

به هم پاشیدن افکار و از هم گسیختن دلها

مرگ؛

تلخی و شیرینی زندگی

                به سرعت پیش رفتن و طلب استغفار

آه مرگ ؛

یاد تیغ

یاد ارتفاع 

یاد قرص

یاد سم

یاد برخورد 

یاد حلقه ی دار

آه مرگ؛

بوسه خدا

             بوسه عزرائیل

                               یاد عزرائیل

مرگ،عزرائیل، خدا و دیگر هیچ .